خلاصه کتاب

 

یادداشت هایی از یک دوست

 

نوشته آنتونی رابینز

 

 

مقدمه..................................................................................... 3

درس یکم: از احساس سرگشتگی خلاص شوید................................... 3

درس دوم: شکست وجود ندارد...................................................... 4

درس سوم: انسان مهار نشدنی= انسان تصمیم گیرنده........................... 5

درس چهارم: باورهایتان را بسازیدو... پیش روید!............................... 6

درس پنجم: چیزی رابه دست می آورید که به آن نگاه کرده اید................ 6

درس ششم: سوال ها جواب هستند.................................................. 7         

درس هفتم: به سرزمین پرشکوه "خودتان" خوش آمدید!...................... 8         

درس هشتم: واژه های موفقیت....................................................... 9

درس نهم: "آیا در بن بست گیر افتاده اید؟" با یک عبارت استعاری جدید رها شوید!........... 9

درس دهم: داشتن هدف چگونه می تواند آینده شما را بسازد................ 10

 

 

مقدمه

انگیزه ام از نوشتن این کتاب این بود که شما بدانید همیشه کسی هست که به شما محبت کند و اهمیت بدهد. می خواهم بدانید که هرقدر هم شرایط زندگی تان آشفته و سخت باشد، حتماً راهی برای دگرگون کردن آن دارید. می توانید رویاهایتان را به واقعیت تبدیل کنید. چگونه؟ با به کار انداختن نیرویی که در درون خود دارید. نیرویی که قادر است در چند لحظه زندگی تان را کاملاً دگرگون سازد. کافیست این نیرو را آزاد کنید.

 

تنها کاری که اکنون باید انجام دهید این است که باور کنید ایجاد تغییر در زندگی تان امکان پذیر است. گذشته را فراموش کنید. هرچه در گذشته رخ داده امروز دیگر هیچ اهمیتی برای شما ندارد. آنچه الآن باید انجام دهید در زندگی آینده تان نقش خواهد داشت. اکنون باید برای خودتان دوست خوبی باشید. نباید به خاطر وقایع گذشته خود را سرزنش و ملامت کنید؛ بلکه بایستی فوراً توجه خود را به جای مشکلات بر راه حل ها معطوف کنید. آیا حاضرید سفر را شروع کنیم؟ پس آغاز می کنیم.

 

درس یکم: از احساس سرگشتگی خلاص شوید

شاید این حالت را تجربه کرده باشید که تمام سعی خود را برای پیدا کردن کار، کمک به خانواده تان، یافتن شریک مناسبی در زندگی یا تنها برای شادتر بودن به کار گرفته اید، اما به هیچ جا نرسیده اید. وقتی روشی تازه در پیش بگیریم و بیشترین تلاش را به خرج دهیم اما باز از رسیدن به هدف بازمانیم، اغلب از سعی مجدد می هراسیم.

 


 

اولین کار این است که از دست این اعتقاد منفی که هیچ کاری از دستتان بر نمی آید رها شوید. چگونه؟ اغلب مردم به این خاطر می گویند قادر به انجام هر کاری نیستند که در گذشته کارهایی انجام داده اند که با شکست مواجه شده است.

 

خیلی ها به من می گویند: " میلیون ها راه مختلف را امتحان کرده ام و هیچ یک دردی را درمان نکرده است!"  یا "هزار کار مختلف کرده ام ولی باز نشد!" کمی به این جملات فکر کنید. آن ها هزاران راه که هیچ حتی صدها و یا ده ها راه را هم نیازموده اند. اغلب مردم وقتی هفت، هشت و یا حداکثر ده بار با شکست مواجه می شوند، دست از سعی و تلاش می کشند.

 

کلید موفقیت در این است که تصمیم بگیرید چه چیز بیشترین اهمیت را برایتان دارد و آن گاه هر روز برای بهتر کردن اوضاع تلاشی همه جانبه در پیش گیرید، حتی اگر به ظاهر پیشرفتی در کار حاصل نشده باشد.

 

با نگاهی به اکثر افراد بسیار موفق در طول تاریخ این سرنخ را می بینید: آنان دست بردار نبودند. جواب منفی در گوششان نمی رفت. اجازه نمی دادند که هیچ چیز آن ها را از هدفشان باز دارد. آیا می دانستید والت دیزنی 302 بار جواب منفی شنید تا توانست سرمایه گذاری برای ساخت دیزنی لند یا "شادترین نقطه زمین" را بیابد؟ تمام بانک ها او را دیوانه پنداشتند. اما او دیوانه نبود. او رویایی در ذهن پرورانده بود و از این مهم تر تصمیم گرفته بود به رویایش جامه عمل بپوشاند.

 

تلاش همه جانبه و دایمی همراه با پشتکار خالص و انعطاف در پیشروی به سوی اهداف عاقبت شما را به خواسته هایتان خواهد رساند. اما بایستی فوراً این باور را که هیچ راه حلی وجود ندارد کاملاً دور بیاندازید. بایستی فوراً توجه خود را وقف تلاش هایی کنید که امروز از دست شما ساخته است؛ حتی اگر به ظاهر کوچک و بی اهمیت باشند.

 

درس دوم: شکست وجود ندارد

اکنون وقت آن است که تصمیم بگیرید. اکنون باید به خود قول بدهید که دیگر هرگز اسیر احساس شکست یا افسردگی نشوید. البته این بدین معنا نیست که نسبت به موانعی که در پیش رو دارید واقع بین نباشید. فقط باید درک کنید که احساس شکست و افسردگی شما را از اعمالی که قادرند زندگیتان را دگرگون کنند بازمی دارد.

 

ببینید! همه ما مشکل داریم، ناامید و دلتنگ می شویم، ولی نحوه برخورد با شکست هایمان است که بیش از هر چیز دیگر زندگی ما را شکل می بخشد.

 

ما باید همیشه به یاد داشته باشیم که اگر خداوند اعطای نعمتی را به تاخیر می اندازد به این معنی نیست که از اعطای آن سر باز زده است. و نیز اینکه شکست وجود ندارد. و اگر دست به کاری بزنید و موفق نشوید، درسی از آن آموخته اید که در آینده به شما کمک خواهد کرد و آن گاه به موفقیت خواهید رسید.

 

درس سوم: انسان مهار نشدنی= انسان تصمیم گیرنده

سرمنشاء تمام اعمال ما، یک تصمیم است. قدرت تصمیم، یعنی قدرت تحول ایجاد کردن.

 

با اینکه ما قادر به کنترل تمام حوادث زندگی هایمان نیستیم؛ ولی کنترل افکار، عقاید، احساسات و کارهای ناشی از آن ها را که داریم. باید به خاطر داشته باشیم که در لحظه لحظه زندگی مان، چه به آن اذعان داشته باشیم یا نه، فاصله ما با انتخاب های جدید، کارهایی جدید و نتایجی جدید، بیش از یک یا دو تصمیم نیست.

 

آن چه سرنوشت ما را تعیین می کند، تصمیم ماست نه شرایط اطراف. اینکه امروز چگونه زندگی کرده­اید، نتیجه تصمیماتی است نظیر اینکه با چه کسی خواسته اید باشید، چه خواسته اید فراگیرید یا نگیرید، چه خواسته اید باور کنید یا نکنید،... تصمیم درباره اینکه که هستید و قادر به انجام چه کارهایی هستید، همه این تصمیم ها کنترل و هدایت زندگی تان را در دست داشته اند. اگر از صمیم قلب بخواهیم زندگی هایمان را متحول کنیم ، باید تصمیماتی جدید درباره اینکه هدفمان چیست و چه می خواهیم بکنیم بگیریم و اینکه به چه کاری دلبسته هستیم.

 

تصمیم واقعی هنگامی گرفته می شود که جز خواسته تان، هیچ احتمال یا راه دیگری را در نظر نداشته باشید، به عقب نگاه نکنید و به هیچ وجه فکر تسلیم شدن را هم به خود راه ندهید.

 

تنها راه متحول کردن زندگی تان این است که یک تصمیم واقعی بگیرید. تصمیم واقعی یعنی اینکه به جز رسیدن به موفقیت تمام راه های دیگر را از ذهنتان پاک کنید. اگر تصمیم گرفتن چنین ساده و نیرو بخش است چرا مردم خیلی کم تصمیم می گیرند؟چون آن ها نمی دانند تصمیم واقعی چیست. آن ها فکر می کنند تصمیم، این است که دلشان بخواهد کاری را انجام دهند.

 

وقتی تصمیمی می گیرید، در واقع یک خط و نشان می کشید. آن هم نه در شن( که لحظه ای بعد پاک می شود) بلکه در سیمان. دقیقاً می دانید به دنبال چه چیزی هستید. چنین هدف روشنی به شما نیرو می دهد که به خواسته هایتان برسید.

 

 

شما اگر واقعاً تصمیم بگیرید با زندگی خود چه خواهید کرد؟ پس همین الآن تصمیم بگیرید! پیشرفت هر انسانی با یک تصمیم آغاز می شود.

 

همین الآن دو تصمیم را که مایلید- هر طور شده- تا آخر اجرا کنید به ذهن بیاورید. اول یک تصمیم ساده بگیرید و حال تصمیم دومی که احتیاج به احساس مسوولیت و پایبندی بیشتری داشته باشد.

 

درس چهارم: باورهایتان را بسازیدو... پیش روید!

نیرویی هست که تمامی تصمیم هایتان را کنترل می کند. در همه لحظات عمرتان بر هر فکر و عاطفه شما تاثیر می گذارد. این نیرو است که تعیین می کند چه کار می کنید و چه کار نمی کنید. احساس شما نسبت به حوادث زندگی تان از این نیرو منشاء می گیرد. این نیرو باورهای شماست.

 

وقتی به چیزی باور داشته باشید، به مغزتان فرمانی بی چون و چرا می دهید که عکس العملی مشخص از خود نشان دهد. مثلاً آیا تا به حال شده از شما بخواهند "لطفاً نمکدان را بیاورید." و شما هم با این فکر وارد آشپزخانه شوید که "من نمی دانم نمکدان کجاست؟" تمام آشپزخانه را بگردید و بالاخره می گویید: "من نمی توانم نمکدان را پیدا کنم". ولی در همان لحظه شخصی که از شما نمکدان را خواسته بود وارد می شود، کنار شما می ایستد و چیزی را نشان می دهد: "پس این چیست؟" نمکدان! تمام مدت این جا بوده است؟ پس چرا شما آن را ندیده اید؟ چون باور نداشته اید آن جا باشد.

 

باورها منبع نیروی عظیمی هستند. شما هستید که می توانید انتخاب کنید که نسبت به خود چه اعتقادی داشته باشید. و اعتقاداتتان تعیین کننده اعمال و رفتارتان خواهند بود. نکته مهم انتخاب باورهایی است که از شما حمایت کنند و به شما نیرو و امید ببخشند.

 

درس پنجم: چیزی رابه دست می آورید که به آن نگاه کرده اید

سریع ترین راه برای تغییر دادن احساسی که نسبت به چیزی داریم این است که نقطه تمرکز حواسمان را تغییر دهیم.

 

آیا شما حاضرید بارها و بارها به تماشای یک فیلم سینمایی ناراحت کننده بنشینید؟ البته که نه! پس چرا چنین فیلمی را در ذهنتان به نمایش بگذارید؟ این آزمایش نشان می دهد که چقدر کشیده شدن به سوی احساسات آشفته و ناراحت کننده آسان است و تمرکز حواس چقدر حیاتی.

 

اگر همین الآن بخواهید احساس خوبی در خود ایجاد کنید، باز هم آسان خواهد بود، مگر نه؟ می توانید حواس خود را روی چیزی که خوشحالتان کرده یا مطلبی درباره خودتان یا خانواده و دوستانتان که در شما شعف ایجاد می کند متمرکز کنید. با این کار انرژی لازم برای به گردش درآوردن چرخ کارهایتان را به دست خواهید آورد.

 

اکثر مردم از میان هزاران هزار موضوع برای تمرکز، حواس خود را متوجه بدترین چیزها می کنند، چیزهایی که تحت کنترل آن ها نیست. توجه خود را در جهت صحیح هدایت کنید.

 

من و شما باید به یاد داشته باشیم که وقتی مشکلات به سراغمان می آیند، حواسمان را معطوف راه حل ها کنیم و محل تمرکز حواس را مقصدمان قرار دهیم، نه آن چه از آن هراس داریم. همیشه آن چیزی گیرتان می آید که بیشتر به آن فکر می کنید.

 

درس ششم: سوال ها جواب هستند

بهترین راه برای کنترل تمرکز حواس، استفاده از نیروی سوال هاست. پرسیدن سوال های صحیح و به جا، واقعاً می تواند جانتان را نجات دهد.

 

ما هر روز سوالات زیادی از خود می پرسیم. همین سوالات بر نقطه تمرکز حواسمان، طرز فکر و احساساتمان تاثیر می گذارند. پرسیدن سوالات صحیح و به جا از ابزارهای اساسی بود که من در دگرگون زندگیم به کار بردم. دیگر از خودم نپرسیدم که: "چرا انصاف وجود ندارد؟"، " چرا نقشه ها و آرزوهایم تحقق پیدا نمی کنند؟" بلکه در عوض به سوالاتی پرداختم که جوابهایی مفید و کارساز به من بدهند.

 

 

این سوالها به من کمک می کنند که هرگاه مشکلی پیش آمد به دنبال راه حل بگردم و به آن دست یابم.

  1. در این مشکل چه نکته خوبی نهفته است؟
  2. علت پیدا شدن این مشکل چیست؟
  3. من برای دگرگون کردن این وضعیت به نفع خودم چه کارهایی حاضرم بکنم؟
  4. من برای دگرگون کردن این وضعیت به نفع خودم حاضرم از این به بعد چه کارهایی نکنم؟
  5. در حین دگرگون کردن وضعیت و حل مشکل، چگونه از این کار لذت ببرم؟

سوالات فوق زندگی مرا نجات داده اند. آن ها به شما کمک می کنند نقطه تمرکز حواستان را تغییر دهید و زندگی تان را دگرگون کنید.

 

درس هفتم: به سرزمین پرشکوه "خودتان" خوش آمدید!

اکثر مردم متوجه هستند که وضعیت روحی و عاطفی، بر وضعیت جسمانی نیز اثر می گذارد. اما به ندرت کسی می داند که عکس این موضوع هم به شدت صادق است. وقتی وضعیت جسمی انسان ضربه­ای سخت متحمل شود، وضع روحی اش نیز تکان می خورد. این دو جدایی ناپذیرند.

 

لبخند زدن و خندیدن فرایندهای زیست شیمیایی را به کار می اندازند که واقعاً احساس خوبی به انسان دست می دهد. این فرایندها میزان جریان خون به مغز را افزایش می دهند. سطح اکسیژن را تغییر می­دهند و بر سطح تحریک پیام رسان های مغز یا "فرستنده های عصبی" تاثیر می گذارند. عواطف هم دچار همین گونه تغییرات می گردند. به چهره تان حالتی افسرده و غمگین یا ترسیده بدهید تا واقعاً همین احساس به شما دست دهد.

 

شاید این نکته که اگر حرکاتتان را عوض کنید، زندگی تان عوض خواهد شد به نظرتان بیش از حد ساده بیاید، اما کاملاً صحت دارد.

 

دفعه بعد که از موضوعی به تنگ آمدید، لحظه ای به هوا بپرید، بدنتان را تکان دهید، نفس عمیقی بکشید، لبخندی بی دلیل بزنید و از خود بپرسید: "چه نکته مثبتی در این موضوع نهفته است؟"، "چه چیز مضحکی در آن هست؟"، " چه چیز آن خنده دار است؟"، "آیا 10 سال دیگر، این مساله اهمیتی خواهد داشت؟"

 

تغییر دادن همزمان طرز کار بدن و نقطه تمرکز حواس، شما را در وضعیت ذهنی بسیار بهتری قرار خواهد داد. اگر دیدگاهی جدید برای خود به دست آورید، می توانید بسیار موثرتر با مشکلات خود دست و پنجه نرم کنید.

 

درس هشتم: واژه های موفقیت

کلماتی که روزانه به کار می بریم، به طرز فکرمان تاثیر دارند. طرز فکرمان هم به نوبه خود بر احساسات و اعمالمان احاطه دارد.

 

اگر بگویید "عصبانی" هستید، "حالتان گرفته است" و یا "نابود شده اید"، احتمالاً چه احساسی به شما دست خواهد داد؟ از خودتان چه سوالاتی خواهید کرد؟ محل تمرکز حواستان کجا خواهد بود؟ فشار خونتان افزایش بیش از حدی نخواهد یافت؟

اما چه طور است به جای "عصبانی" از "آزرده خاطر" استفاده کنید؟ به جای "سردرگم" بگویید "نیازمند"؟ به جای اینکه بگویید "حالم گرفته شده" بگویید "کمی تکان خوردم" و به جای "طرد شده ام" بگویید " دیگران در مورد من دچار سوء تفاهم شده اند" و به جای "نابود شده ام" بگویید " کمی اذیت شده ام"؟

آیا احتمال می دهید دچار احساس متفاوتی شوید؟ همین طور هم هست!

 

عکس این قضیه هم درست است. شما می توانید فقط با تغییر دادن نحوه توصیف احساسات خوب، مقدار آن ها را بیشتر کنید. به جای اینکه بگویید حالتان"خوب" است، بگویید" در اوج لذت و هیجان" هستید. به جای "نظرم جلب شده است" بگویید "حالم استثنایی است!" به "مصمم" بودن اکتفا نکنید، شما "مهارنشدنی" هستید!

 

درس نهم: "آیا در بن بست گیر افتاده اید؟" با یک عبارت استعاری جدید رها شوید!

وقتی برای توصیف چیزی، آن را به چیز دیگری تشبیه کنید، یک استعاره به وجود آورده اید. استعارات مثل نماد هستند: روشی سریعند برای گفتن مطالب فراوان. مردم برای تمام انواع احساسات خود به وفور از استعاره استفاده می کنند. به عنوان مثال "زندگی جنگ است" و "زندگی جشن است" دو استعاره اند که هر یک نگاه بسیار متفاوتی نسبت به زندگی دارند.

 

وقتی برای توصیف زندگی یا وضعیت خود، استعاره معینی را برگزینید، عقاید مربوط به آن را نیز برگزیده اید. بدین دلیل است که باید مراقب باشید که چگونه دنیا را- چه برای خودتان و چه برای هر کس دیگر-تعریف می کنید.

 

شما دنیا را چگونه می بینید؟ یک امتحان؟جایی برای دست و پا زدن؟یک بازی؟ یا یک باغ گل؟

اگر زندگی یک بازی می بود چگونه می شد؟به همه خوش می گذشت. فرصتی بود تا شما با دیگران بازی کنید؛ شاید این بازی حتی قوانین و برندگانی هم می داشت.

 

درس دهم: داشتن هدف چگونه می تواند آینده شما را بسازد

دلیل تعیین هدف این است که نقطه تمرکز تلاشهایمان در زندگی مشخص گردد و در جهتی حرکت کنیم که خودمان می خواهیم. و در نهایت اینکه هدف دار بودن یا نبودن هرگز به اندازه رفتاری که در حین پیشروی به سوی اهداف دارد مهم نیست.

 

تعیین هدف ممکن است در ابتدا تغییر عمده ای در زندگی شما ندهد. مانند کشتی بزرگی در دریا:اگر ناخدا مسیر را فقط چند درجه تغییر دهد، کشتی در همان لحظه تغییر مسیر نخواهد داد، اما در عرض چند ساعت یا چند روز این تغییر جهت مقصد کشتی را به کلی عوض می کند.

 

تمام افراد موفق خود را به طور مداوم اصلاح می کنند. پیشرفت خوب اوضاع هرگز آن ها را راضی نمی کند.  آن ها دائماً خواهان بهتر انجام شدن کارها هستند. اما "اصلاح مداوم و پایان ناپذیر" بدین معنی نیست که همه چیز بی نقص پیش خواهد رفت، و به معنای تغییر فوری اوضاع هم نیست.

 

چرا برخی افراد خاص قادرند موانعی عظیم را از پیش روی خود بردارند؟ آن ها چه طور می توانند در برابرآنچه دیگران شکست می نامند بارها و بارها تحمل آورند؟ آن ها آینده ای برای خود دارند که به مبارزه اش می ارزد.

 

شما اکنون به رویا پردازی احتیاج دارید. اما نکته مطلقاً اساسی این است که به نحوی کاملاً هدف دار و تنظیم شده رویا پردازی کنید.

در جایی راحت بنشینید. تصمیم بگیرید حدود حداقل نیم ساعت به کشف این موضوع بپردازید که چه می خواهید باشید، چه می خواهید ببینید و چه می خواهید خلق کنید. ممکن است این نیم ساعت ارزشمندترین نیم ساعت در تمام عمرتان باشد! در این مدت با نحوه تعیین هدف و نتایج تلاشهایتان آشنا خواهید شد. نقشه ای خواهید کشید که مسیر حرکت زندگی تان را مشخص می کند. درخواهید یافت که کجا می خواهید بروید و مسیر حرکت چگونه خواهد بود.

بگذارید یک هشدار بسیار مهم به شما بدهم: به هیچ وجه محدودیتی برای چیزی که امکان پذیر است قایل نشوید.

 

اگر می دانستید امکان شکست وجود ندارد، چه می کردید؟ لحظه ای با جدیت به این سوال بیاندیشید. اگر به موفقیتتان اطمینان کامل و مطلق داشتید، چه اعمالی در پیش می گرفتید؟ چه کار می کردید؟

 

هر اتفاق قبل از اینکه در دنیای واقعی رخ دهد، باید در مغز شما به وقوع پیوسته باشد.